ورود
مي دوني بوسيدمش و اين بوس خيلي شيرين است، مثل ورود به دنياي جديداست مثل اينكه آدم و حوا دستت را گرفتند و تو را به زمين آوردند، و با ورودت به اين دنيا معشوق امروز دكتر است معشوق امروز مهندس است معشوق امروز بيكار است معشوق پول مي خواهد، دنياي وارونه است، هميشه به دنبال آدمها مي گردي تا پيدايشان كني..
آنهاهم دستت را در پوست گردو مي گذارندو مي روند، محبوري الحاقيه حذف آدمها را در زندگي ات صادر كني، تو مي آيي آنقدر كه تمام اتاقها چراغاني مي شود، ورودت زيباست ولي براي رفتنت نمي دانم بايد چه خاكي در سرم بريزم...
دستانت هنوز گرم است ولي به خاطر كارزياد مثل سمباده شده، به دستانت كرم مي زنم. از آن كرمهاي خارجي نه از آن كرمهاي ايراني كه بوي ليمو مي دهد،ليمو خوب است ولي نمي دانم چرا از بويش به تهوع مي افتم از رفتارآدمهايي كه تا كنون ديدم و نمي توانم ذهنم را از آنها پاك كنم نمي دانم چرا هميشه مقايسه ات مي كنم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 9:48 توسط مژگان
|